تبليغاتX
دمی با یقین

قالب پرشین بلاگ


دمی با یقین

باسمک یا فاطر

·         آهای مرد نجار ! بر آن  تخته چوب ، کمتر میخ بکوب . یک در مگر چقدر میخ می برد ؟ شاید زبانم لال ، فاطمیه ای نزدیک باشد و نامردی پشت در !میخ هایت را برای تابوت نیمه های شب نگه دار !

حدیث کساء می خواندم ، یاد فاطمه (س) ، فاطمه (س)  است مرحوم شریعتی افتادم .

مادرِ پدرش (صلوات الله علیه )  .

مادر حسنین (علیهم السلام ) .

مادر پیامبر کربلا سلام الله علیها .

همسر امیر المومنین ، حجت خیبر شکن ( علیه آلاف التحیه و الثنا  ) .

 پشت  بغض ها ی بی صدای شیعیان ، دردی است که از پهلوی مادر شروع می شود .

 و درد مادر از ضخامت میخ در نه ! از سنگینی بار سیلی نه ! از بلندی دیوارهای باغ  غصبی فدک نه !

که درد مادر از سقیفه شروع شد .

درد مادر ، درد ولایت بود .

فاطمه (س) ، میراث پیامبر خدا (صلوات الله ) بود .

فاطمه (س) ، مژده ی الهی در لابلای سطور وحی آسمانی بود .

فاطمه (س) ، قلب دفاع از حریم ولایت در قلب تاریخ است .

فاطمه (س) ، دلیل ظهور حضرت حجت (عجل الله ) خواهد بود .

فاطمه (س) ، شفیع روز محشر خواهد بود .

فاطمه (س) ، فاطمه (س) بود و است و خواهد بود .

ای خدایی که در همین نزدیکی ها هستی و گفته اند : " قدم از این حوالی فراتر داری و در پس رگ گردن مایی ! "  به حق این شب های پر از رمز و راز،  دل بچه مسلمان ها را شاد کن ! و برای روسیاهانی چون من ، بخشش و مغفرت  حواله کن .

پ . ن :

یادش بخیر . فاطمیه توی یاهو 360 . یه نقاشی با مداد کشیدم .  چقدر ذوق داشتم که قبول شده باشه . چقدر  طرحش توی ذهنم بالا و پایین شد ... هی جوونی کجایی ؟

اللهم عجل لولیک الفرج

ان تنصرواالله ینصرکم و یثبت اقدامکم

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:6 ] [ امیرآل یاسین ]

ای که بیداری وقتی همه خوابند

روی پدال  ترمز ، چند بار فشار می دهم . جواب نمی دهد . گویا به اصطلاح ترمز خالی کرده است .

ترمز دستی را می کشم . انگار دسته بیل را کشیده ام . هیچ اثری ندارد . همچنان ماشین سرعت می گیرد و در سرازیری پایین می رود . سویچ ماشین را می چرخانم که خاموش شود .

هیچ کدام از این ترفند ها جواب نمی دهد . در نهایت مرگ را در برابر چشمانم می بینم که درب ماشین را باز می کنم و پایم را روی زمین می کشم تا سرعت ماشین کم شود . آخرین ترفند ، احمقانه ترین ترفندم می شود و من از خواب بیدار می شوم .

برای بار چندم است که گرفتار چنین خوابی می شوم ؟ نمی دانم .

با هر کسی مطرح می کنم هیجان زده می شود :

-         آره ! منم چنین خوابی دیده ام .

تعبیر چنین خوابی چیست ؟

باید بیشتر به فکر مرگ باشم ؟ ترمز ماشین را چک کنم ؟ راه های فرار از بریدن ترمز را مرور کنم ؟ یا شاید هم ترمزم بریده و باید سرعت گناهانم را کم کنم !

و در خوابی دیگر سوار آسانسور قدیمی منزل یکی از بستگان می شوم . شاید چون اولین آسانسوری بوده که در زندگی ام سوارش شده ام و تا طبقه پنجم رفته ام و شاید هم بدلیل خرابی های گاه و بیگاهش بوده که استرس خراب شدنش در ذهنم باقی مانده .

آسانسور خراب می شود . یعنی از طبقه همکف که راه می افتد همچنان سرعت می گیرد . به طبقه پنجم می رسیم و انگار قصد ندارد که بایستد . دکمه  " استاپ  " را فشار می دهم . اثر نمی کند و آسانسور از سقف بالا می زند و به آسمان پرتاب می شود .

دستم را روی قلبم می گیرم و از شدت هیجان از خواب میپرم . یعنی چه ؟ بار چندم است که چنین خوابی دیده ام ؟ نمی دانم .

تعبیر چنین خوابی چیست ؟

 " فوراه چون بلند شود سرنگون شود  "  . آسانسور چون پرتاب شود ، سقوط کند و امثالهم .

نمی خواهم زیاد بالا بروم یا سرعت بگیرم . به ریسک کردنش نمی ارزد . همین پایین مایین ها  ، لاک پشتی می چرخیم تا اجل برسد .

من از تعبیر خواب هایم می ترسم . خواب هایی تکنولوژیکی و مدرن که هیچ راه گریزی از ایشان نیست .

خدایا ! معلمی خوب می خواهم که راه را نشانم بدهد . اگر مرحمت کنی یا نکنی شاکرت خواهم بود .

اللهم عجل لولیک الفرج

ان تنصرواالله ینصرکم و یثبت اقدامکم

 

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 22:49 ] [ امیرآل یاسین ]

بسم الله الذی هو مدبر الامور

ساعت یازده صبح روز چهارشنبه اداره ثبت اسناد و املاک :

از ورودی ساختمان که وارد می شوی یک عده ملتمسانه به پنجره سمت راست آویزان هستند و عده ای دیگر که بی هدف و سرگردان در سالن ورودی می چرخند - بی آنکه بدانند چرا -  سر می چرخانند و تازه واردین را برانداز می کنند .

پسرجوانی با تک پوش راه- راه  آبی رنگ وارد سالن می شود . عینک روی صورتش قیافه اش را مضحک و احمق جلوه می دهد .

با عجله از پله ها بالا می رود و مثل کسی که سالهاست کارمند این اداره است از پیچ و تاب راهرو ها عبور می کند و خودش را جلوی میز کارمند دفتر املاک می رساند .

-سلام

-سلام . بازم  اومدی ؟

-خودتون امر کرده بودین که امروز بیام .

- آره یادمه ولی تو که نباید هر چی من میگم گوش کنی !

- پس قربان امر می کنید چیکار کنم ؟

- هیچی ! من وقت دندانپزشک دارم . پرونده تو را در اختیار همکارم گذاشتم . اگر بجنبی یک امضا دیگر دارد تا تحویلت بدهند .

- ممنونم قربان . ایشالا جبران کنیم .

کارمند دفتر املاک نگاه ترحم آمیزی کرد و برای بقیه کارمندان آن دفتر دستی تکان داد و رفت .

-سلام آقای عباسی !

-سلام ! چی میخوای ؟

- مزاحم وقت شریف شما شدم تا در مورد پرونده ...

- کدوم پرونده ؟ زودتر بگو .

-میخواستم عرض کنم که پرونده ای که مربوط به آقای ...

- خوب فهمیدم . ایشون مرخصی گرفته و رفته . شما برو شنبه صبح بیا تا کارهای مقدماتی انجام بشه . من از کارهای ایشون سر در نمیارم بهتره خودش حتما حضور داشته باشه .

پسر جوان به این حرف ها عادت دارد .حتی به لحن خواهش و التماس دار جواب های خودش هم عادت کرده .

-         آقای عباسی ! من خواهش میکنم که پرونده منو ...

-         ادامه نده . باشه . برو بیرون توی راهرو بشین تا صدات کنم .

-         من از شما خیلی ممنونم . ایشالا جبران کنم براتون .

آقای عباسی نگاه تحقیر آمیزی کرد . از اون نگاه های معناداری که از صدتا فحش بدتر است و به شما می گوید :  برو پی کارت !

راهرو شلوغ است . یک عده آدم میانسال و خسته روی صندلی ها نشسته اند تا یک نفر بیاید و صدایشان کند .

ساعت یازده و ربع است و لیوان های آبسردکن طبقه دوم تمام شده است .هوای روزهای آخر فروردین بطور غافلگیر کننده ای گرم است و نوید تابستانی جهنمی را می دهد .

یک ربع دیگر هم در انتظار ، بی خبری و زل زدن های مکرر به عقربه های ساعت دیواری اداره ی ثبت می گذرد و از آقای عباسی خبری نمی شود .

پسر جوان مشغول خواندن روزنامه می شود .

آقای عباسی بالاخره تشریف فرما می شود و با تعجب می گوید :

-         تو هنوز اینجایی ؟ مگه خانوم الماسی صدات نزد ؟ پرونده ت دست ایشونه .

-         چشم . خیلی ممنونم که خبرم کردین .

پسر جوان در کمتر از چشم به هم زدنی  پشت میز خانوم الماسی ایستاده و منتظر عکس العمل ایشون .

نخیر ! خبری از عکس العمل نمی شود .

-         ببخشید خانوم ! من فلانی هستم . اگر ممکن است پرونده مرا هم نگاهی بیاندازید .

-         چی ؟ کدوم پرونده ؟ نکنه انتظار داری من اسم همه ارباب رجوعامو حفظ باشم ؟ کی پروندتو ارجاع داده اینجا ؟

-         آقای الماسی

-         آقای ؟

-         عرض کردم آقای الماسی .

-         من بهت میگم کی پروندتو داده به من ؟ چرا جواب نمیدی ؟

-         بخدا من گفتم . شما دقت نکردین . البته حق دارین اینجا سر و صداست . عرض کردم آقای الماسی .

-         الماسی که منم !

انگار روی سرتاپای پسر جوان ،  آب سرد ریخته باشند .

-         نه ! یعنی !  منظورم اینه که ! ببخشید اشتباه شد . آخه می دانید ؟ آخر اسم هر دوتای شما " سی " داره . آقای عباسی .

-         خوب ! بسه دیگه . مگه به تو نگفتن که بررسی هر پرونده بین نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه طول میکشه ؟ برو بیرون منتظر باش تا صدات کنیم .

پسر جوان دیگر حوصله معذرت خواهی و تشکر نداشت . زیر لب غر می زد و می رفت . این خانوم فقط باید شماره پرونده را وارد دفترش میکرد که کار سختی نبود . پس چرا حواله اش می داد به نیم ساعت دیگر ؟

بیست دقیقه ای گذشت و پسر جوان وارد دفتر املاک شد . به هم ریختگی روی میزها حاکی از شلختگی و نامرتبی امورات این اداره دارد . واضح است که وارد کردن یک شماره در این اداره زمانبر باشد .

با فاصله از میز خانوم الماسی ایستاد و سعی کرد جوری که او متوجه نشود زیر چشمی به میز کار  اونگاه کند شاید کارش انجام شده باشد و بتواند ده دقیقه ای زودتر از این اداره لعنتی بیرون برود .

-         پرونده شما یک مشکل اداری دارد و کسی جز آقای ریس نمی تواند دستور امضای آن را به ما بدهد . ایشان هم امروز بیرون اداره هستند و در اداره مرکزی جلسه دارند . شما بهتر است بروی و شنبه صبح مراجعه کنی .

-         چه مشکلی ؟ همه کارهای پرونده من انجام شده . فقط یک امضا می خواهد .

-         پرونده شما مشکل تاریخ امضا دارد . یکی از امضاها که باید آخرین امضای این پرونده باشد قبل از همه امضاهای دیگر تاریخ خورده . ما نمی توانیم اسکن کنیم . برو به آبدارچی بگو که بیاید و پرونده ات را ببرد اتاق رییس  ، تا روز شنبه.

-         یعنی معاون نمی تواند کار آقای رییس را انجام دهد ؟

-         شاید بتواند . برو از او بپرس اگر قبول کرد بیا که پرونده ات را با آبدارچی جابجا کنی .

یک طبقه بالاتر . دفتر معاون . ساعت دوازده و پانزده دقیقه ظهر :

-          سلام .

-         سلام . چی میخوای که اینجوری وایستادی جلوی میز من ؟

-         هیچی . یه سوال داشتم . یه امضایی هست که نباید قبل از بقیه تاریخ میخورده . حالا برای ا ینکه بعدها مشکلی پیش نیاد ما مجبوریم که تاریخ این امضا رو بعد از بقیه اصلاح کنیم . شما دستور اصلاحیه این برگه از پرونده منو صادر می کنید ؟

-         پسر جون ! خودت فهمیدی چی گفتی ؟ من از حرفات سر در نیاوردم . برو پیش همونی که تورو فرستاده بگو اگر کار واجبیه خودش بیاد برام توضیح بده . وگر نه تا شب که اینجا وایستی چیزی گیرت نمیاد .

پسر جوان که حالا مستاصل و درمانده شده با گردن کج و قیافه کشیده و شکمی که خبر از گرسنگی و ضعف می دهد باز هم وارد اتاق املاک می شود تا از خانوم الماسی خواهش کند به اتاق معاونت برود و برای او توضیحات پرونده را بدهد. البته باید حواسش را جمع کند تا  " سی  " های آخر اسامی کار دستش ندهد .

خانوم الماسی حدود یک ربع بعد،  وارد اتاق معاونت می شود و همان جمله ها را به شیوه ای بدتر توضیح می دهد . معاون  سریع دستور اصلاح را می دهد و با لحنی پیروزمندانه به پسر جوان می گوید :

-         می بینی ما همکارها  چقدر زبان همدیگر را خوب می فهمیم  ؟ تو اگر تا فردا صبح هم توضیح می دادی من چیزی نمی فهمیدم .

-         بله قربان ! حق با شماست .

حالا پسر جوان باید منتظر باشد تا نامه دوباره پرینت شود و همه کارمندانی که پاراف نامه را امضا کرده اند به تاریخی که تعطیل نباشد و به متن نامه بخورد امضاهایشان را تکرار کنند .

ساعت یک و نیم است و چیزی تا اتمام وقت اداری باقی نمانده . اداره ای که رییسش حضور ندارد و کارمندانش به جای لب های خندان ، دندان های تیزشان را نشان ارباب رجوعشان می دهند و ارباب رجوعانی خسته ، درمانده ، مستاصل ، بی پناه و گرسنه .

کارمندان اداره جوراب به دست میان راهرو ها می چرخند . معلوم نیست نماز این وضوها را کجا می خوانند .

-         خودت که می بینی ! حدود دوازده سیزده تا امضا هست که وقت می گیرد . من هم نمی توانم از کارم بزنم و بیفتم دنبال امضاهای پرونده تو ! برو شنبه صبح بیا تا در اسرع وقت به کارت رسیدگی کنم .

-         ای بابا ! خانوم الماسی ! به خدا خسته شدم . چهار ماهه که برای گرفتن یک سند المثنی دوندگی می کنم . حالا که سند آماده است چرا بروم و تا شنبه صبر کنم ؟

-         "ای بابا"  نه و "ای ننه " ! تو که تا حالا صبر کردی . ما فردا تعطیلیم . مگه تقصیر منه که سر ظهر پا شدی اومدی دنبال پرونده ت ؟ من خودم هزار تا پرونده روی میزم دارم .

-         من که نگفتم تقصیر شماست . آقای عباسی گفت من ساعت یازده بیام . سرخود که ظهر نیومدم . حالا شما یه لطفی کن و زحمت کار ما رو بکش ایشالا جبران میکنیم .

-         بشین ببینم چیکار میکنم برات .

پسر جوان امیدی به حرف خانوم الماسی ندارد . سرش را به زیر می اندازد و می رود تا شنبه برگردد . در راه پله ها آقای رییس را می بیند که تازه از جلسه برگشته و احتمالا شارژ است و انرژی مثبتش را با خود به اداره آورده . نظرش عوض می شود و بر می گردد تا شاید بتواند در این یک ساعت آخر مانده به تعطیلی اداره ، سندش را زیر بغل بزند و به خانه برود .

از قضا خانوم الماسی مثل فرفره ، اتاق ها را بالا و پایین و چپ و راست می کند و با شوخی و خنده ، تمام امضاها را می گیرد . وقتی پشت میزش می رود یک آه بلند می کشد و به هم اتاقی هایش می گوید :

-         بالاخره تمام شد . حالا اگر اسکن کنم مشکلی پیش نخواهد آمد .

دو تا همکار خانوم الماسی سرشان را به نشانه خسته نباشید و تشویق برای او تکان دادند .

-         حالا فقط امضای آقای رییس مانده . ایشان که در اداره نیست . برو شنبه بیا که سندت را تحویل بدهیم .

-         نه . من خودم ایشان را دیدم . ایشان آمده اند . الان آبدارچی را خبر میکنم تا بیاید که پرونده را برای امضا ببرم برای آقای رییس .

آقای رییس بر خلاف ظاهر بشاش و خنده رویش ، خسته تر از ارباب رجوعش است . مغزش آنچنان که باید کار نمی کند و هنوز سفارش چای لیوانی اش را نداده . نگاهی به پرونده می اندازد و می گوید :

-         چه کسی مسول این پرونده است ؟ مگه این اداره کارشناس ندارد ؟ چرا اجازه می دهند چنین پرونده ای باز شود . مگر شهر هرت است که هر کسی بیاید و درخواست سند مالکیت کند . چرا برایش المثنی صادر کردند ؟

اوضاع این اداره به نظر خیلی بغرنج تر از آن چیزی است که نشان می دهد . انگار یک مشت نوازنده  آمده اند و دارند ساز خودشان را می زنند و رهبر ارکست هم برای  دل خودش راهنمایی می کند . آب گل آلودیست که ماهیگیری در آن کار ماهیگیران است نه ارباب رجوعان قانونمندی چون پسر جوان !

ساعت دو بعد از ظهر اتاق آقای رییس اداره ثبت اسناد و املاک :

همه اداره جمع شده اند جلوی میز آقای رییس تا او را قانع کنند که کارشان درست بوده . هر کسی رفته دفترچه مصوبات و قوانین اداری را از کشوی میزش آورده و دست روی تبصره و بند فلان و ماده فلان از قانون بهمان گذاشته که : آری ! می شود که بشود .

ولی آقای رییس آنها را دعوت به بحث منطقی می کند که سندهای دفترچه ای قدیمی اگر گم شوند صادر کردن المثنی برای  آنها کار اشتباهی است چون اساسا المثنی یعنی کپی برابر اصل . وقتی اصل موضوع چیز دیگری بوده پس کپی آن نمی تواند این المثنایی باشد که  چهار ماه است در یان اداره بالا و پایین می شود و امضا جمع می کند .

یک نفر از میان جمع خودشیرینی می کند و به بقیه می گوید :

-         آقای رییس بیرون بوده اند و احتمالا خسته هستند . اجازه بدهید گلویی تازه کنند تا ببینیم قضیه را چگونه بررسی می کنند .

پسر جوان حالش از این جو به هم میخورد . به سمت آبسرد کن طبقه سو م می رود .جالیوانی اش پر است . هر چه باشد طبقه آقای رییس است .

حالا کم کم کارمندانی که کارشان سبکتر است آماده می شوند که بروند .

ده دقیقه بعد آقای رییس خندان تر از قبل آبدارچی را صدا می زند تا پرونده را برایش ببرد تا امضا کند و قبول می کند که سند صادر شود ولی کلمه المثنی رویش نباشد .

وارد هر اتاق که می شوی کارمندان پچ پچ می کنند .

-         دیدی بالاخره راضی شد ؟ قبول کرد صادر بشه .

حالا پسر جوان باید به پنج نفر دیگر بفهماند که درخواست سند المثنی بوده ولی سند تک برگی اصلی صادر شده  و هر پنج نفر از این اتفاق نادر تعجب کنند و خودشان شخصا به اتاق رییس بروند و از صحت و سقم خبر مطلع شوند .

پسر جوان ساعت سه بعد از ظهر روز چهارشنبه با حالتی نزار در حالی که  در دستش سند تک برگی بود و داشت با موبایل  خبر خوش صادر شدن سند را میداد از اداره ثبت اسناد و املاک خارج شد و دعا کرد تا دیگر گرفتار چنین مجموعه نامرتبی نشود .

در انتهای اسکلت صورت پسر جوان ، غم و اندوهی قرار داشت که ماحصل تماشای آشفتگی سیستم اداری مملکتی بود . مملکتی که او دوستش داشت .

ساعت سه بعد از ظهر روز چهارشنبه خیابان ولیعصر( عجل الله تعالی فرجه الشریف)  :

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد / حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

بهشتیان وقتی در حجره های بهشتی خود مستقر شدند و از نعمت های بی مثال آن بهره مند گشتند شادی غیر قابل توصیفی در دلشان جا میگیرد و به یاد می آورند حزنی که در دنیای دون داشتند . در این حال خدای متعال را شاکر می شوند و عرضه  می دارند :

-         الحمدلله الذی اذهب عنا الحزن : سپاس مر خدای  که اندوه را از دلهای ما بیرون کرد .

اللهم عجل لولیک الفرج

ان تنصرواالله ینصرکم ویثبت اقدامکم

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 23:3 ] [ امیرآل یاسین ]


بسم رب الشهدا و الصدیقین

با نگاه غریبی نوشته ها را مرور می کند . در ذهنش علامت سوالی است که با حسادت و حسرت،  فوتش می کند بیرون و می گوید :

-  تو کار دیگه ای توی زندگیت نمی کنی ؟ یعنی همش کار مثبته ؟ اینجا که فقط از خیرات و خوبی ها نوشتی . پس نقاط سیاه و نامعلوم زندگیتو کجا چال می کنی ؟

میخندم بهش . سرمو به حالت تاسف - تکون میدم براش .

-         اومدی روی سیاه  منو رو کنی یا یه استکان چای برای رضای خدا ببری ؟

خدا گفت :

-         مثل خوشه های طلایی گندم که هر یک ، هفت برابر می شوند ، ثواب عمل خیر شما را ، پاداشی گندم وار می دهم .

جزای عمل خیر نزد خداوند سبحان همان است که پروردگار رحیم فرمود . آنها که زرنگند، با نوشتن و تکثیرعمل خیرشان ، ضرایب دیگری را شامل حال خود می کنند .

شب از نیمه گذشته و حالم هنوز خراب است . انگار قرار نیست صبح شود . نفسی تازه می کنم و آخرین توصیه یکی از بهشتیان را مرور می کنم :

-         فرزندانم ! ميثم و زهراي كوچكم ! به جاي " بابا نان داد "  و " بابا آب داد " ، بگو : " بابا جان داد " .

                ميثم ! پسر نازنين بابا ! وقتي بزرگ شدي، راه بابا را پيدا كن كه بابا اين راه را از شهداي صدر اسلام تا الي حال يعني آخرين حمله به دشمن متجاوز عراقي پيدا كرد.

                 پسرم! دشمني با دشمنان خدا را سر لوحة زندگي خود قرار بده زيرا تا دشمنان خدا هست، زندگي برايت معنا پيدا نمي كند.

                فرزندانم! فراموش نكنيد كه پدرتان تا زنده بود، از ولايت فقيه دست بر نداشت و از پيروي ولايت فقيه مايه و حيات داشت و با همين رمز هم به سوي خدا شتافت زيرا كه اساس حركت ما همين بوده و هست و خواهد بود.

یعنی راه بابای میثم کجاست ؟ میان رمل تفتیده و خشک فکه ، میان رشادت و افتخار ، میان دست شستن ازهوی ، هوس و بازار هیاهوی دنیوی .

-         تو خیلی کثیفی ! داری خودتو "خوب " جلوه میدی که جوونای مردمو "خر"  کنی . نیت پلیدتو به همه میگم .

سرمو میندازم پایین .

-         کاش گریه کردن برای چیزای بی خودی حرام نبود .

-         به فتوای کدوم مرجع ؟

-          چه اهمیتی داره که مجتهدش کیه ؟ لابد خودم هستم . اشکی که در ماه محرم سرازیر نشود حرام است که در ماه های دیگر سال جاری شود .

-        مجتهدش کیه ؟

-         تو از خودت هیچی نداری ؟ همه زندگیتو تقلید برداشته ؟ من برای چیزای بی خودی گریه نمی کنم و لابد مجتهدش خودم هستم .

چه بی رحمانه با تازیانه خشن روشنفکری اش ، براسب سفید آزادی بیان من می کوبد  . خودش را وکیل مدافع انسانیت می داند حالیا حق مرا از حداقل های انسانیت سلب می کند .

او را با آتش تند و حرارت حرف های زیبای مدرنش تنها می گذارم . اجازه می دهم پشت سرم هر چه الفاظ رکیک و اصطلاحات کتابی- که قورت داده - را قی کند .

هنوز شب در نیمه راه خویش است و من شمعی برای بهشتیان روشن نکرده ام . تردید دارم از این که آنها بی نیاز و من سراسر نیازم پس چگونه است که من باید شمع روشن کنم ؟

از لای پرده های تور اتاق ، باد می وزد و رقص پرده ها ، نمایش سایه ها را روی دیوار اجرا می کند .

خداوند سبحان فرمود :

-         آگاه سازم شما را از کسانی که شیاطین بر آنها نازل می شوند ؟

سکوت نیمه شب کار خودش را بلد است . فقط کافیست رنگ و لعاب معنوی اش بدهی تا بال و پر بگیرد و از زمین بلندت کند . چه می دانم ! سجاده ای ،  رحل قرآنی  ،  کتاب دعایی ،  تسبیح ،  مهر کربلایی و از این قبیل .

ریش بلند و  سفید دراویش یادم می افتد . گریه ام می گیرد . یاد حرف های آن مقلد می افتم .آن وکیل مدافع انسانیت . حرف های نیش دارش ، حتی در این تاریکی زخم می زند . چند تا " بسم الله و لاحول و لا قوه الا بالله " به چپ ،  راست ،  بالا و پایین فوت می کنم .

خداوند سبحان فرمود :

-         شیطان از شش جهت بر بندگانم وارد می شود .

دو جهت را کم می آورم . من فقط به چهار جهت فوت کرده ام و شیطان از دو جهت جلوتر از من است . سایه های دیوار ، دیوانه وار می رقصند و آهنگ رقصشان هیچ شباهتی به پرده توری " زوار در رفته "  اتاق ندارد .

خودم را روی کتاب و رحل می اندازم و در آغوش می کشم . راه سینه را با کتاب می بندم و منتظرم تا دستی شیطانی مرا با خود به تاریکی ها بکشاند .

-         تَنزَّلُ علی کُلِّ افّاک اَثیم  : برهمه ی  بسیار دروغگوی بدکار نازل می شوند .

سه کلمه اش زلزله ای است ده ریشتری بر جان و دل .  

وقتی گفت : " همه " ، چترش بر سر  "همه "  باز است . همه ی کسانی که دو صفت دروغگویی و بدکاری را داشته باشند محل نزول شیاطین می شوند .

دستی از پشت تکانم می دهد . چنان نعره ای می زنم که چهار خانه آنطرف تر از خواب بیدار می شوند . اشکم سرازیر می شود . بر میگردم فقط صورتش را ببینم . بالاخره حرف آن وکیل مدافع انسانیت تایید شد . شیاطین آمده اند مرا با خود ببرند .

سرعت ریختن اشک هایم باور نکردنیست . از  " گوشه چشم تا چانه "  را با  " صفر تا صد " صدم ثانیه طی می کنند .

خیره می شوم به چهره معصومش . هیچ شباهتی به شیطان ندارد . فرشته است . مادرم با چادر نماز سفیدش است . با نگرانی می پرسد :

-         چرا داد می زنی ؟ هنوز نخوابیدی ؟

-         مگر نمی بینید نیمه شب است ؟

چه جواب مسخره ای دادم . خدا کند در این تاریکی متوجه آشفتگی ام نشده باشد .

صدای تسبیح پرنده های باغچه همسایه ، خبر از آمدن سحر می دهند . صدایشان را دوست دارم . صدایشان وقتی با صدای اذان ترکیب می شود قشنگ ترین آواز دنیا می شود .

پ . ن :

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم

که شهیدان که اند اینهمه خونین کفنان

گفت : حافظ ! من و تو محرم این راز نه ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

اللهم عجل لولیک الفرج

ان تنصرواالله ینصرکم و یثبت اقدامکم


[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 22:2 ] [ امیرآل یاسین ]


یا شهید بحق شهید


عکس های تکراری و خاطره انگیز شهید آوینی که روی تیتر روزنامه ها می نشیند یاد شما می افتم .

شمایی که هنوز قلب گرم و دلنواز خانواده ای و باعث افتخار .

شمایی که رفتی و سوال بچه ها شدی . چرا رفت ؟ آیا "باید" می رفت ؟ چقدر زود !

شمایی که زمین "فکه" از خون شما گرم شد و در تاریخ زنده ماند .

شمایی که هر سال از شما می نویسم ولی حس می کنم هنوز این قلم در مرکب خیس نخورده و راه زیادی را برای نوشتن از شما باید بپیمایم .

شما برای حقیقت زنده ای و با بهار هر سال برای ما -که از حقیقت دوریم-  زنده می شوی .

شما را باید تا زمستان ذخیره کرد . زمستان های سردی در راه است .

سالی گذشت باز نیامد و عید شد

گیسوی مادر از غم بابا سپید شد

امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت

امروز هم دومرتبه باران شدید شد

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت

امسال هم بدون تو سالی جدید شد

ده سال تیر و آذر و اسفند و خون دل

تـا فـاو و فکه رفت ولی نا امید شد

ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد

حـرفی نـزد نگفـت چـرا نـا پدید شد

ده سـال رنگ پنجـره هـای اتاق من

همرنگ چشمهای سیاه سعید شد

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج

مـادر نگفته بـود کـه بابا شهید شد

بیست و نهمین سالروز پرواز شهید نصرالله دومهری گرامی باد

کاش میمردم و نمی شنیدم :

"این زندگی قشنگ من مال شما

ُایام سپید رنگ من مال شما

بابای همیشه سالمم رو بدید

این سهمیه های جنگ من مال شما"

+خستگی نوشته هایم  دو سال پیش

+خستگی نوشته هایم یک سال پیش

+ شعر متن  ازخانوم مریم سقلاطونی

اللهم عجل لولیک الفرج

ان تنصرواالله ینصرکم و یثبت اقدامکم

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 14:13 ] [ امیرآل یاسین ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره اینجا

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط رحمه الله علیه :اینجا که می آیید برای خدا بیایید . اگر برای من بیایید ضرر می کنید .هر گاه این استکان چای را به قصد خدا بخوری ، دل تو به نور الهی منور می شود .